تبليغاتX
باران

باران
دلم به مستحبی خوش است که جواب آن واجب است"السلام علیک یا بقیه الله فی ارضه" 
لینک دوستان

لازم است گاهی از خانه بیرون بیایی و خوب فکر کنی ببینی باز هم می‌خواهی به آن خانه برگردی یا نه؟


لازم است گاهی از مسجد، کلیسا بیرون بیایی و ببینی پشت سر اعتقادت چه می بینی ترس یا حقیقت؟


لازم است گاهی از ساختمان اداره بیرون بیایی، فکر کنی که چه‌قدر شبیه آرزوهای نوجوانیت است؟


لازم است گاهی درختی، گلی را آب بدهی، حیوانی را غذا بدهی ببینی هنوز از طبیعت چیزی در وجودت هست یا نه؟


لازم است گاهی پای کامپیوترت نباشی، گوگل و ایمیل و فلان را بی‌خیال شوی، با خانواده ات دور هم بنشینید ، یا گوش به درد دل رفیقت بدهی و ببینی زندگی فقط همین آهن‌پاره‌ی برقی است یا نه؟

 
لازم است گاهی بخشی از حقوقت را بدهی به یک انسان محتاج تا ببینی در تقسیم عشق در نهایت تو برنده ای یا بازنده؟


لازم است گاهی عیسی باشی، ایوب باشی، انسان باشی ببینی می‌شود یا نه؟


و بالاخره لازم است گاهی از خود بیرون آمده و از فاصله ای دورتر به خودت بنگری و از خود بپرسی که سالها سپری شد تا آن شوم که اکنون هستم آیا ارزشش را داشت؟

                                   

به قلم : .....

فعلا خدا نگهدار

[ پنجشنبه 2 تیر1390 ] [ 11:38 ] [ عظیمی ]

                 

سرچشمه ی عشق با علی آمده است

گل کرده بهشت تا علی آمده است

شد کعبه حرم خانه میلاد علی(ع)

کز کعبه صدای یا علی آمده است

[ چهارشنبه 25 خرداد1390 ] [ 12:54 ] [ عظیمی ]

 

جان چه باشد که نثار قدم دوست کنم ؟

این متاعی است که هر بی سر و پایی دارد!

می بینم که اهل مسجد است و نماز اول وقت !  و اهل روزه حتی مستحبی ! قرآن می خواند و  دعای کمیل هر هفته ! و خود ،هیأتی مذهبی برای اهل بیت برپا کرده است ! و خود را مخلص امام خمینی ( ره ) می داند!
اما . . .
از امام ما ، خامنه ای ( روحی فداه ) عزیز ، بد می گوید و کینه ورزانه سخن می راند ! با خودخواهی عجیب می گوید : خامنه ای را قبول ندارم !

اول آنکه در تاریخ فراوان بوده اند که در زمان خود با تظاهر به پذیرش انبیاء و اولیاء قبلی ، رو در روی پیامبر و امام و  " ولی " حاضر ایستاده اند !

یهود گفتند : به خدا و پیامبران پیشین ایمان و اعتقاد داریم ولی ، تو را ، ای محمد ! نمی پذیریم ! و دشمن خدا شدند !
و غاصبین گفتند : محمد "عشق " ما بود و ما حواریون وی ! کتاب خدا ما را بس است و " علی " را خانه نشین کردند !
و برخی از  آنان که در رکاب علی با معاویه جنگیدند ، در کربلا تیغ بر " حسین " ( علیه السلام ) کشیدند !
و در دوره حاضر : بوده اند شیعیان دوازده امامی ، در حد مرجع تقلید که به امام زمان ( عج ) هم به قول خود مومن و منتظر بوده اند و در برابر خمینی کبیر ایستادند و . .

پس چه عجب که امروز به نام خمینی ، به جنگ خامنه ای بیایند!

دوم آنکه : روز عاشورا خیل دشمنان حسین ( ع ) هم به نماز ایستادند ! به امامت عمر سعد!
تمام تفاوت مومنین و اهل کفر و نفاق در تمام طول تاریخ در ایمان و اطاعت و محبت به امام و " ولی " حی و حاضر است !

ای دشمنان خامنه ای !
اگر آنقدر نماز بخوانید که پاها و زانوهایتان خم شوند و پیشانی تان پینه ببندد !
و اگر آنقدر روزه بگیرید که پوست بر استخوانتان بچسبد !
و اگر حافظ کل قرآن شوید !
اگر هزار بنای خیریه تاسیس کنید و وقف مردم !

اگر از خامنه ای ، این ولی الله ، کینه و نفرت دارید و در اعمال عداوت ، کوتاهی نمی کنید !
بدانید اعمالتان برباد است و جز مایه عذاب و خسران شما نخواهد بود !
بدانید کینه و عداوت و توهین و ناسزا به اولیاء خدا ، از جمله گناهانی است که راه توبه را می بندد !
امروز خامنه ای  ،نائب امام زمان ( عج ) و عصاره اهل ایمان و قطب نمای صراط مستقیم و میزان ولایت پذیری و شرط پذیرش محبت اهل بیت است !
به خود آیید و فریب جوسازی اهل کفر و نفاق را نخورید و بدانید :
به زودی به دست مجروح امام خامنه ای ( روحی فداه ) پرچم قیام جهانی ، به دست حضرت بقیه الله سپرده خواهد شد !

 انهم یرونه بعیدا و نریه قریبا

به قلم : ...

[ پنجشنبه 19 خرداد1390 ] [ 23:13 ] [ عظیمی ]

برای آمدنت ، انتظار ، غمگین است

دل ِ گرفته ی این روزگار ، غمگین است

 

گذشت فصل زمستان ولی ببین بی تو

چقدر چهره ی فصل بهار غمگین است

 

اگرچه زاهدک روزه دار ، خوابیده

ولیکن عاشق شب زنده دار ، غمگین است

 

هنوز مثل گذشته ، ندای حق یا حق

شبیه قصه ی حلاج و دار ، غمگین است

 

حریم خانه ی مادر بزرگ غرق دعاست

نگاه ساعت شماطه دار ، غمگین است

 

کویر قلب مرا آتش تو سوزانده

بر او به رسم تسلی ببار ، غمگین است ...

 

به قلم: حمیده بالایی

[ چهارشنبه 11 خرداد1390 ] [ 23:53 ] [ عظیمی ]

مادر، ای لطیف ترین گل بوستان هستی، ای باغبان هستی من، گاهِ روییدنم باران مهربانی بودی که به آرامی سیرابم کند. گاهِ پروریدنم آغوشی گرم که بالنده ام سازد. گاهِ بیماری ام، طبیبی بودی که دردم را می شناسد و درمانم می کند. گاهِ اندرزم، حکیمی آگاه که به نرمی زنهارم دهد. گاهِ تعلیمم، معلمی خستگی ناپذیر و سخت کوش که حرف به حرف دانایی را در گوشم زمزمه می کند.
گاهِ تردیدم، رهنمایی راه آشنا که راه از بیراهه نشانم دهد. مادر تو شگفتی خلقتی، تو لبریز از عظمتی؛ تو را سپاس می گویم و می ستایمت.

[ دوشنبه 2 خرداد1390 ] [ 15:57 ] [ عظیمی ]

نبودنت آقا ، جان به لبمان کرده است

گاهی به دلم خیره می شوم، این کوتاهی های ما را، این نق زدن های گاه و بیگاه، این گاهی کم آوردن های ما، این ها را به حساب کوچکی مان بگذارو به بزرگی ات ببخش

تو آقا بیایی، حالمان خوب خوب می شود

خدا پشت و پناهت

به قلم: ...

[ جمعه 23 اردیبهشت1390 ] [ 15:7 ] [ عظیمی ]
                                

آه! فاطمه جان! سوز، مانند مار زخم خورده‌ای در من می‌پیچد و با آتش، بغض در جانم می‌دود و وجودم را شعله‌‌ور می‌سازد. آن زمان که کودکانت در گوشه خانه، پناه گرفته و می‌گریستند آن‌قدر معصومانه که مظلومیت و معصومیت از خود شرم می‌کردند.
غم، آن‌چنان برخانه علی چنبره زده است که گویی بهتر از این‌جا پیدا کرده است، آخر چرا؟!
در، از روی زهرا شرمگین است چرا که دیگر از او جانی برای عذرخواهی باقی نمانده تا خاکستری بر زخم زهرا شود.
شعله‌های آتش نمی‌دانند که چگونه از جلوی خانه علی فرار کنند و سرگردان و گریزان راه به سوی آسمان پیش می‌گیرند و از پشیمانی و سرنوشت شومی که برای آن‌ها رقم خورد چهره‌سیاه می‌کنند.
و اما آب، آبی که برای غسل، قرار داده‌اند، بیچاره نمی‌داند که بر کجا بریزد و سرگردان، انگشت حیرت بر دهان گرفته است. آیا بر آتش دل کودکان ریزد؟ آیا برتن پاک و معصوم تو آرام و صبور فرود آید؟
آه! ای جان، چقدر سنگدلی که هنوز در بدن مانده‌ای، طاقت را ببین که چگونه سرگردان و حیران سر به بیابان گذاشته است و دوان دوان از میان زخم‌های علی راه باز می‌کند و پا به گریز می‌گذارد؟!
آه از غربت بی‌انتهای علی، آه که چقدر علی مظلوم و تنها مانده است...

به قلم:...

[ سه شنبه 13 اردیبهشت1390 ] [ 23:0 ] [ عظیمی ]



ازتو مي خواهم فکر کنی 
ازتوئي که سعادتت يارت شد وزائر وادي عشق شدي
از تو که فکه را ديدي، حکايت هايش را شنيدي

از تو که طلائيه را ديدي و غربت شهيدان را
با تمام وجودت حس کردي

تو که در خاک پاک شلمچه نفس کشيدي
و هم ناله شهيدانش شدي

تو که وسعت بي انتهاي اروند را ديدي
و صداي ناله لب هاي خشک شهيدانش را شنيدي

از تو که توفيق رفتن به دهلاويه را داشتي
و سکوت پر رمزش را به صداي پايت شکستي

ازتو مي خواهم که بنويسي
ازعشق ،‌از شهادت ،‌از غربت ، از گمنامي ،‌
از مظلومي ، از رشادت ، از شهامت

ار هرآنچه که شهيدان با زبان بي زباني باتو گفتند
وقلبت را تصرف کردند و دست و پاي دلت را
در زنجيرعشقي خدائي کردند

وشايد تا به حال نميدانستي که
پس از آن سفر نوراني
تو رسول شهيداني
که پيام خون پاکشان را
با تمام وجودت به گوش همه برساني

همه انها که زماني بيدار بودند و شايد اينک خواب...
همه آنها که از ابتدا خواب بوده اند و هنوز نيز ...
همه آنهائي که مي خواهند بيدار شوند و نيازمند تلنگري ...

پس بسم الله ........

به قلم :...

[ سه شنبه 6 اردیبهشت1390 ] [ 11:16 ] [ عظیمی ]

گذشته ما معلوم نیست که چگونه گذشته است، آینده هم که معلوم نیست.بین آن عدم و این عدم، فرصت را غنیمت شمار!

صورتت را بر خاک بگذار، این طرف صورت، آن طرف صورت.شبها بلند شو! اقلا سرت را روی فرش بگذار.پروردگار این حالت را دوست دارد.

بهترین جاها را بگذار بر پست ترین جاها. برای من سجده کن و با من مناجات کن و بدان که در حضور و محضر مایی.

ز ملک تا ملکوت :آیت الله حق شناس

[ پنجشنبه 25 فروردین1390 ] [ 21:15 ] [ عظیمی ]

سلام برتو وقتی می ایستی، وقتی می نشینی

سلام بر تو وقتی به رکوع می روی، سجده می کنی

کی می آیی تا زندگیمان آرام بگیرد و طعم بهار بر کاممان شیرین شود

کی می آیی تا پیچک های روحمان در سر شاخه های انتظار جان بگیرند

بیا، بیا تا هفت سین سلام های ما بی پاسخ نماند و این لبخند های گذرای بهار ماندگار شود

می گویند با یک گل بهار نمی شود چرا ، می شود!

به قلم :...

[ چهارشنبه 17 فروردین1390 ] [ 11:0 ] [ عظیمی ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

تشنه ام آب فراتم بدهید
راهی به سفینه النجاتم بدهید
...................................

دل غریب من از گردش زمانه گرفت...
به یاد غربت زهرا شبی بهانه گرفت...
....................................

عشق یعنی مستی و دیوانگی
عشق یعنی با جهان بیگانگی
عشق یعنی شب نخفتن تا سحر
عشق یعنی سجده با چشمان تر
عشق یعنی سر به دار آویختن
عشق یعنی اشک حسرت ریختن
عشق یعنی مست و بی پروا شدن
عشق یعنی در جهان رسوا شدن
عشق یعنی زندگی را باختن
عشق یعنی سوختن یا ساختن
..................................

زندگی برگ بودن در مسیر باد نیست
امتداد ریشه هاست
ریشه هم هرگز اسیر باد نیست
پیچکی است که انتهایش می رسد
" پیش خدا "
..................................

خدايا...
تو مرا عشق کردي که در قلب عشاق بسوزم
تو مرا اشک کردي که در چشم يتيمان بجوشم
تو مرا آه کردي که از سينه ي بيوه زنان و
دردمندان به آسمان صعود کنم
تو مرا فرياد کردي که کلمه ي حق را
هر چه رسا تر برابره جباران اعلام نمايم
تو تار و پود وجود مرا با غم و درد سرشتي
تو مرا به آتش عشق سوختي
تو مرا در توفان حوادث پرداختي ,
در کوره ي غم و درد گداختي
تو مرا در درياي مصيبتو بلا غرق کردي
و در کويره فقر و هرمان و تنهائي سوزاندي.
خدايا ...
تو به من
پوچي لذات زود گذر را نمودي
ناپايداري روزگار را نشان دادي
لذت مبارزه را چشاندي
ارزش شهادت را آموختي
خدايا
تو را شکر ميکنم
که از پوچي ها و ناپايداريها و خوشيها
و قيد و بندها آزادم نمودي
و مرا در توفانهاي خطرناک حوادث رها کردي
و در غوغاي حيات در مبارزه ي با ظلم و کفر غرقم
نمودي و مفهوم واقعي حيات را به من فهماندي.
فهميدم : سعادت حيات در خوشي
و آرامش و آسايش نيست
بلکه در درد و رنج و مصيبت و مبارزه با کفر و ظلم
و بالاخره شهادت است
.............................

باز صدایی آید زین فرش
صدای شکستن توبه گنه کار
صدای ناله فرشتگان
که گویند:
بس نیست این همه جرم و گنه
بس نیست این همه دل شکستن
باز گمانم ناله ای در راه است
ناله الـــهـــی الـــعـــفـــو
امکانات وب

فروش بک لینکطراحی سایتعکس